نشسته ام روی صندلی، دست هایم را به هم گره زده ام ...
هرچه فیلم جلوتر میرود حس میکنم قلبم تند تر میزند، بعد یک هویی از یک جایی به بعد بغض میگیرتم، بعدِ بعدِ بعد تر آن جا که مامانِ از تلوزیون صحنه ی کشته شدن پسرش را میبنید، بغضم میترکد و اشک هایم سرازیر میشود..
فیلم تمام شده ولی هنوز توی فکر فائزه و شهاب داستان هستم...
برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:05
دلم میخواهد برایت بمیرم...برای این حجم از عشقی که بین تو و پرودگارت موج میزده است...برای قشنگی هایت که آدم را دیوانه میکند...
برای تو که از مدلت خوشم میآید...برای این که در عین حالی که در آمریکا
برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:05
بانوی مهربانم
یا فاطمة المعصومه...
نمیدانم این چه سری است که بیشتر کارهایمهم من، بیشتر تصمیم های مهم من، بیشتر ...
یک جوری رقم میخورد که با مناسباتی از ولادت یا شهادت وجود مبارکتان مصادف میشود و من تنها از خودتان کمک خواستن آرامم میکند، و با شما حرف زدن فقط دلم را آرام میکند...
و چقدر عجیب که شما انقدر شبیه مادر سادات هستید...
کمکم کنید بانوی مهربانم...
برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:05
تو قشنگ ترین اتفاق زندگیمی که تا الان میتونستی برام اتفاق بیفتی:)
برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:05
من از کی انقدر کم طاقت شدهام که تحمل هر روز دوری ازت، برایم مثل هزار سال میگذرد؟!...
برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:05
امروز دیگه اولین روزی بود که به هم رسیدیم زیر سایه ی امام رئوفم:)
واسه خوش بختیمون دعا کنید:)
برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:05
برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:05
برچسب: نویسنده: آرین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:05